
با دلی روشن در این ظلمت سرا افتاده ام
نور مهتام که در ویرانه ها افتادهام
سایه پرورد ، از چه گشتم صید خاک
تیره بختی بین ،کجا بودم کجا افتادم
جای در بستان سرای عشق میباید مرا
عندلیبم از چه در ماتم سرا افتادم
پایمال مردمم از نارسایی های بخت
سبزه ی بی طالع ام در زیر پا افتادم
خار ناچیزم مرا در بوستان مقدار نیست
اشک بی قدرم ز چشم آشنا افتاده ام
تاکجا راحت پذیرم یا کجا یابم قرار
برگ خشکم در کف باد صبا افتاده ام
بر من ای صاحب دلان رحمی که از غمهای عشق
تا کجا افتاده ام از دل جدا افتاده ام
لب فرو بستم رهی بر روی گلچین و امیر در
فراغ همنوایان از نوا افتاده ام



در غریبانه ترین لحظه های تنهایی خویش چشمانم را که در ان دریای از محبت موج می زند

اخرین برگ ابن درخت هم به خاک نشست 